تبليغاتX
عرش عطش

عرش عطش

یک جرعه تا نهایت خورشید، یک پله تا مرکز آسمان باقیست...

زاغ و سیمرغ

نیمه دوم رمضان امسال را در بهشت امام هشتم میهمان بودم.                                                                                           دوبیتی زیر تنها تحفه درویشانه ایست که در مقام تشکر از خان گسترده کرامت آقای مهربانم سروده ام.


در آستان قدست، سیمرغ دانه چیند
حاشا از آن مقامت، جز این کسی ببیند
حالی عجب نباشد، از مهر بی مثالت
بر شاخسار لطفت، زاغی اگر نشیند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 12:55  توسط حسن  | 

خانه ای بر کرانه عرش

سلام...

حجره كوچك من، تو را به برج و باروهای فروریختنی زمین –که بهانه خاک نشینی نوع بشرند- نمی فروشمت؛ آری تو را، ای آشیانه ابدی پرستوهای در حسرت افلاک که بر کرانه عرش جا گرفته ای!

هر شب تو به لالایی انتظار به استقبال خواب می روم و هر سحر به نسیم صبر بیدار می شوم و می نشینم به انتظار صبحی که همیشه نزدیک است به من. نشان به این نشان که در قرآن کوچک بالای تاقچه فلزی نوشته است؛ الیس الصبح بقریب؟!

فجر در دامن مادرانه تو به پوشش اندیشه می شکافد و به غرقه اشک ادامه می یابد و به نماز عشق ساری می شود در ملکوت و آفتاب خبر قبولی آن عشق است و آن اشک و آن اندیشه؟!

صبحانه ام تکه نانی است که بر بخچه پارچه ای گذاشته ام از دیشب و حجره همسایه همین تکه نانش هم همان نان شبش باشد؛ لقمه هایم را از شکر لبریز می کنم و طعم شکر از هر غذایی خوشگوارتر است شاید اینطری کامم به خوشگواری الحمد عادت کند و فردا که شدم مسئول دین یا دنیای مردم، به لقمه ای نخرندم و به آتش قهر آن که الحمد مخصوص اوست نسوزانندم.

خانه عرشی من، دیوارهای تو هر صبح با من سخنی تازه دارند؛ آیه ای، نمایه ای، نشانه ای، شعری ... ألم یعلم بأن الله یری؟ الناس عبید الدنیا...الناس نیام اذا ماتوا انتبهوا...صفایی ندارد ارسطو شدن/ خوشا پر گشودن پرستو شدن...بی بی مدد کن پیش چشمانت بمیرم... اینها مادر معنایند؛ هر لحظه سخنی تازه دارند با من؛ سخنی از جنس ذکر، تذکر، موعظه، توجه، خوف، رجا...خودم...خدا...   

قاب های لبخند آویخته به پنجره هایت را نگفتمم، آنها که در سکوت حرف می زنند؛ مگر نه آنکه تصویرها سخن می گویند؟! امام روح الله، خدا -مثل همیشه- موج می زند در چهره اش، هر وقت که نگاهم می افتد به نگاهش –که نه، هر وقت نگاهم می کند- با همان زبان مهربانش نصیحتم می کند که عالم محضر خداست، در محضر خدا... و گاهی نهیبم می زند که تو دنیا را باید عوض کنی، اما قبلش از خودت شروع کن! از حجره ات، هم حجره ای ات، هم مدرسه ای ات... آنطرفتر درست به قرینه عکس امام، لبخند پرصلابتی مهمانم می کند هر روز؛ تقوا و علم و محبوبیت بین مردم، این همه را می خواهد از من...و کمی کنارتر –باز هم به قرینه- دو قاب زنده ... سید ناشناخته ای که تنها نام و نشانش را از زبان اهل عرفانش شنیده ام و اینکه درس حریت می آموخت به آدمها و روایت می خواند که مسلمان شراب می خورد اما دروغ نمی گوید...همان که یک روز گفته بود در حال حاضر ثروتمندترین آدم معنوی –پس از معصومین(ع)- آیت الله بهجت است...آیت الله بهاءالدینی را می گویم...و کنار او چهره ملیح عزیزی است که تا همین چند وقت پیش همسایه مان بود و ما زیر سایه اش و حالا که رفته است چه می توانم زیر قاب عکسش بنویسم که یاد دریغ و درد فراقش باشد، جز آنکه بگویم؛ آقا بهجت جانهای ما بود...  

حجره عزیز! ای مونس بی کسی و تنهایی هایم و ای شریک شور و شادی هایم...گریه هایم را به دامن تو می ریزم در نبود شانه پدرانه ای که در جستوجوی او مهمانت شده ام...خنده هایم را پنهان نمی کنم از تو که محرم اسرار منی...

تو مثل زندانی! اما نه از جنس آنچه همه فراریند از آن؛ تو  زندان بهشتیانی در دنیا؛ انگار هرگز دوست ندارد آدم از تو دور شود، هرکس که با تو انس میگیرد دوست دارد محکوم حبس ابد شود به زندان تو... اما چه می شود کرد که دنیا بهشتش هم نا پایدار است و معبر را مسکن حساب کردن نه کار خردمندان است...تو مرا به یاد بسپار، تو فراموشم مکن اگر دنیا دورم کرد از تو...تو شهادت بده که خواستم نقطه پروازم باشی...تو میهمانم کن گاهگاهی که خسته خواهم شد از روزمرگی و دلزدگی دنیای امد!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 16:10  توسط حسن  | 

برای پیامبر اعظم(ص)

تو را تمام ریگ های بیابان می شناسندتف تمام برگهای  درختان هم! تو روشن ترین آیه ایمانی. عجب خسارتی ست برای فرزند آدم که تو را نشناسد، آنگونه که هستی، آنگونه باید و شاید.
***
خورشید صبح، بر ستیغ قله مهربانی الهی، هر روز تابیدن میگیرد برای اینکه جلوه ای باشد از "رحمةللعالمینی تو".و تو نه -چونان زمزمی حیات بخش- نه سایه مهرت را از روح و جان ذره ای دریغ می داری و نه آفتاب نجاتت را از سرمان میگیری که اختصاص بدهی به گروهی خاص، چونان خورشید که تابشش را دریغ نمی دارد از هیچ و همه!
***
بارا -این آیه رحمت و برکت- نه نشانه ای است از برای خیزش و رویش، که آیه ای ست از هرارها کرامت تو؛ نشانه ای به این نشان که می رویانی، دانه های خفته در خاک روح و جان "ابناءالتراب" را و بیدار می کنی زمستان سرد و مرگ اندود عمر انسانها را و پاک می کنی سیاهه های ناگزیر روح و جان آدمها را و این یعنی که اگر نبودی و اگر نباشی، انسان مجسمه ای است گلین که هنوز و هرگز سر از خاک بر نخواهد آوردن، اگر و حتی اگر هزارها سال از عمر زمینی اش گذشته باشد...تو باران نیستی... باران ، تنها و تنها، میخواهد مثل تو باشد!
***
روزگار شب زده ای داشتند مردمان حجاز برای خودشان، وقتی که هنوز طلوع نکرده بود خورشید وجودت؛ دنیایی شبیه شش ماه تاریک سال در قطب جنوب شاید...دنیایی بی خورشید...نه مردمان حجاز فقط که تمام فرزندان آدم...اراده سرمدی خدای رحمن بود که خواست تو در تاریک ترنی تکه از سرزمین تاریخ و در قعر نه توی بی تمدنی و نادانی ، نورافشانی کنی...
مردمان حجاز در عصر دیرینه سنگی به سر می بردند هنوز، اله شان خدایان سنگین و گلین و چوبین بود...خدایان بی جان! و کتابشان سیاهه ای قطور به وسعت تاریخ بعد از ابراهیم(ع) و موسی(ع) و عیسی(ع)، لبریز از خرافه و جهل و محصول ایندو چه می توانست بودن؛ جز ظلم و برده داری و زنده به گور کردن دختران و جنگ های نسل برانداز قبیله ای و قتل و غارت و سیاهی و سیاهی ...و هیچ!
***
تو طلوع کردی...و کهربای الهی وجودت جانهای آماده مردمان آزاده را از جای جای جهان چونان براده هلای آهن جمع کرد و دوباره خورشید توحید بر بام خانه خدا پرتو افشانی کند و از برکت توحید محمدی "زبر الحدید" های جان برکفی چونان یاسر و سمیه و سلمان، عمار و ابوذر و مقداد و هزارها دیگر در پهنه تاریخ تربیت شوند برای جان باختن برای راه خدا و هدایت خلق.
***
این روزهای که رفته ای از میان ما، دریغ و درد و افسوس و افغان را یارای آن نیست که درد نبودنت را فریاد زند...و صد البته که هر ذره که آگاه تر، در مصیبت جانکاه تو داغ دار تر!
تو رفته ای...بیش از هزارسال پیشتر از این، اما هنوز در هر نفس همه تو را نفس می کشند...تو همان نفخه رحمانی هستی کهبودن مان به بودن توست که اگر نبودی نبودیم و اگر نباشی هم! و در این میان برای تو چه فرقی دارد کهکسانی تمام عمر بر سفره تو روزی خوده باشند و نشناخته باشند ولی نعمت شان را و نفهمند دلیل بودن شان را!
***
خدا را شکر که می شناسمت...خدا را شکر که می دانم، بودنم هم لطفی دیگر است از بیکرانه بی پایان و ابدی ات.
خدا را شکر که غریبه نیستم با تو...و می شناسمت، هرچند نه آنگونه که باید و شاید...خدا را شکر که از سنگ و چوب و ریگ و رود، کمتر نیستم که هزارها سال است مهره ارادتت به گردن دارند...خدا را شکر
بگذار از زبان استاد سخن بسرایمت:
"بلغ الاولی بکماله
کشف الدجا بجماله
حسنت جمیع خصاله
صلوا علیه و آله"
و اینکه...
"سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی
عشق محمد بس است و آل محمد"

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 12:25  توسط حسن  | 

تداعی غربت

برای غریب مدینه به بهانه شهادتش

آندم که او «طشت طلب کرد و ناله کرد
وآن طشت را ز خون جگر، باغ لاله کرد»
گویی که دید طشت طلا را و بعد از آن
رأس شهید کرب و بلا، غرق ژاله کرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 12:11  توسط حسن  | 

بعد از بلا

تقدیم به سه ساله کربلا به بهانه شهادتش

تن را میان لشکر تن ها گذاشتیم
پرپر گلی به قلزم خون جا گذاشتیم
سرو سرت به نیزه اعدا ندیدنیست
بابا تو را به لشکر دون واگذاشتیم
حالا فقط کنج دلم خانه ات شده
گرچه تنت در دل صحرا گذاشتیم
بعد از شما مسافر غم گشته ایم ما
پا در رکاب خار مغیلا گذاشتیم
گرچه نشان تو نداری به تن ولی
پیراهنی ز حضرت زهرا گذاشتیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 20:43  توسط حسن  | 

دوبیتی های عاشورایی

چون بی کسی حسین را می دیدند
بر غربت شاه عشق می خندیدند
آن روز دو چشم آسمان خون بارید
با تیر سه شعبه غنچه ای را چیدند
×××
یک لاله میان دشت پرپر شده بود
سر تا قدمش رهین خنجر شده بود
شاید سببش قد رشید گل بود
یک دشت پر از علی اکبر شده بود
×××
به دلم بود یاورت باشم
یاور روز آخرت باشم
نه چنین در میان نامردان
یل در خونه شناورت باشم
×××
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم دی 1389ساعت 21:54  توسط حسن  | 

دستان آسمانی تو

آسمان دوره گرد چشمانت
و زمین خط و خال مژگانت
عَلَمت عطر آسمان دارد
قد کشیده به عرش دستانت
کودکان حرم همه حیران
همه محتاج دست احسانت
در میان حرم چه غلغله ای است
همه در سوز و آه و افغانت
نه علم مانده و نه حتی دست
نه رمق مانده در تن و جانت
و صدای عمو عمو در دشت
و صدای عمو به قربانت
بانگ ننگین روبهان برخاست
ناگهان گرد جسم بی جانت
و فر اتی که اشک می بارد
جای زخم عمیق چشمانت
و دو دریا که خونفشان از اشک
موج می زد ز چشم حیرانت
به صدای ضعیف می گفتی
جان مولا، حسین، قربانت
و حسینی که دست بر سر زد
بی امان گرد جسم بی جانت
«تو امید امیر قافله ای
چه کنم من کنون زهجرانت»
کمر عرش تا شد از غم تو
و ستون خیام لرزانت
و غروبی تمام برپا شد
تا کند شب ستاره بارانت
تا رسد دست تو به دامن یاس
جبرئیل علقمه ست مهمانت
بوسه بر طاق عرش خواهد داد
هرکه بوسد بریده دستانت
روز حیرانی تمام بشر
همه حیران کوه ایمانت
ز دو بازو دو بال می روید
در میان همه شهیدانت
تو دعا کن که دست ما برسد
به بلندای قاف دامانت 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 20:55  توسط حسن  | 

رسم بندگی

روایتی از جلسات اخلاقی آیت الله امجد

عصری که در آن به سر می­بریم، عصر انفجار اطلاعات، دورهییییببل سیطرۀ تکنولوژی، زمانه تکثرگرایی­ها و مشغولیت­های فکری و روحی انسانهاست؛ آنچنان که انسان امروز آنقدر محو زرق و برق­های دلفریب عصر مدرن ­شده که اساسی ترین مسائل انسانی -از رابطه اش با خالق، با خود،  با خانواده، با جهانی که در آن زندگی می کند، با جهانی که مقصد ابدی اوست، همه و همه- را فراموش کرده است.  پس این عصر را -با همۀ جاذبه­های  فراوان  و آسودگی­های بی شماری که برای زندگی انسانی به همراه دارد- می توان عصر انجذاب­های کاذب و سراب­های تشنگی افزا هم نامید. عصری که انسان، -نیازهای اساسی او و دردهای روحی اش- کمترین سهم توجه را دارد. و در بازار مکاره این عصر، مدعیان دروغین درمان دردهای صعب العلاج جان، کیمیاگران تخیل زده شهر قصه ها و کباده به دستان اکسیر آرامش بخش روح و روان آدمها فراوان شده­اند و چونان بختکی به جان اعتقاد و ایمان آنها افتاده اند. و اینجاست که ارزش انسان­های معنوی و راهبران ربانی -که در سایۀ راهروی و بندگی خالصانه خدای تعالی، آنچنان آبرویی یافته­اند که  لحظه لحظه  فعل و فکرشان خدایی شده است-، بیشتر جلوه نمایی می کند؛ آنها که در جوار عبودیت و اخلاص، به صلاح  و سلامتِ قلب و عقل رسیده­اند و حال، قلب و فکر و زبان و روح و جانشان، سرچشمۀ فیوضات معنوی شده است و این است که عالمان ربانی -همچون رسول خدا(صلی الله علیه و آله)- طبیبان دل و جان مردم­اند. طبیبانی که منتظر مریض نمی­نشینند، بلکه خود به دنبال آنها در کوی و برزن مسافر ایمان می شوند.

***

آیت الله امجد -بدون  ذره­ای اغراق و غلوّ- یکی از آدم­هایی است که در سایه بندگی خدا وهمنفس شدن با اولیای راستین او، آبرو و اعتبار و جذبه­ای الهی یافته است و همین جذبۀ الهی ست که در عصر انجذاب­های کاذب این عصر و در زمانه میدان داری مدعیان دروغین عرفانهای سراب­وار، دلهای خداجو و جانهای بیقرار بیشماری از آدمها -و بیشتر جوان­ها را- جذب کرده است؛ آنچنان که این جذبه خدایی جوانی، پیری، زنی، مردی، مشتاقی را از هر نقطه ایران به جلسات ایشان -و عالمانی مانند او- می کشاند. آیت الله امجد همان پیر زنده دلی است که راز تعادل و درمان انسان دردمند عصر تکنولوژی را توجه همزمان و همگام به اخلاق و پیرفت و تکنولوژی می­داند؛ چه اینکه به نظر ایشان با این پیشرفت­های روز افزون تکنولوژی، اگر بشر پیشرفت معنوی و اخلاقی متناسبی نداشته باشد، نتیجه، خسران و ضرر غیر قابل جبران خواهد بود. آنچه در اینجا خواهید خواند، نه صرفا برای معرفی و تعصب بر شخصیت و نام ایشان است –که اگر چنین باشد، نگارنده و افرادی مانند او، چون حشرات ضعیفی در دام عجب افتاده اند-، بلکه این نوشتار به قصد معرفی ملاکها و کدهای یک مکتب اصیل اخلاقی است که محصول حوزه های علمیه و یادگار بسیاری از بزرگان دینی ماست و بی شک بازشناسی و معرفی اینگونه مکتب ها در بستر زمان، گفتمان و جریانی را می آفریند و بصیرتی را به دست می دهد که دکان دونبش صاحبان سودجو و منحرف مکاتب عرفانی کاذب و بسترسازان جریانهای اخلاقی منحرف از رونق تأسفباری که این روزها یافته است، می افتد.

***

قبل از هرچیز گفتنی است این که، انسانهای معنوی و صاحب نفس بسیارند و هرگز نباید با اندیشه های عجب زده و تعصب های کور، از شناخت و معرفی همه علمای ربانی مان غفلت کنیم اما آنچه در مورد آقای امجد قابل ذکر است اینکه او ذائقۀ انسان این عصر را خوب شناخته و حرف جوان امروز را که به عقیدۀ بسیاری از آنها -که خود را صاحب مکتب تربیتی می دانند-، دین گریزی فصل او شده است، خوب می­فهمد و نیاز­های او را می­شناسد و درد­های جوان امروز، وجودش را می­سوزاند و این همه مقدمه ای شده اند که استاد از سر حکمت و اختصار و با کوتاه­ترین راه به سراغ مخاطبین خود برود و با آنها ارتباط برقرار کند.

مکتب اخلاقی و تربیتی آیت الله امجد دو رکن اساسی دارد که هرکدام از آنها متوجه یک بعد از وجود انسانی و به منزله یک بال برای اوج اویند. و این دو رکن، یکی توسل است و دیگری تفکر. کم نیستند افراد و جریانهایی که فقط به یکی از ایندو در حد افراط متوجه بوده اند اما نتیجه بسیار کوچک و در بسیاری از موارد، شکننده و ضربه زننده بوده است. دلیل این ضررها و ضربه ها و دلیل آن توجه همزمان که استاد –و امثال ایشان- به این دو رکن دارند، این است که هر کدام از تفکر و توسل متوجه بعدی از وجود انسانند که نباید مغفول بماند، چرا که راه انسان ساز توسل و اشک و روضه، عاطفه و احساس انسانی را مخاطب قرار می دهد و تفکر و اندیشه، قوه تعقل و معرفت اندوزی او را. یکی راه را معلوم می کند و دیگری مسئول تحرک آفرینی برای پیمودن این راه است. یکی جذب می کند، بستر می سازد و ظرف معرفت را آماده می سازد و دیگری در ظرف آماده و پاک جان، جای می گیرد. بسیار اتفاق افتاده است که استاد تصریح کرده اند که ما مقداری روضه و شعر می خوانیم تا آماده شوید برای شنیدن معارف، که بی گمان سنخ آن معرف و مقصد آنها، از سنج اندیشه و خرد است و نه از جنس احساس و عاطفه. محصول توجه یک طرفه به اندیشه، ماشینهایی انسان نما خواهد بود و نه انسان. و محصول توجه یکجانبه به عاطفه و احساس، هجوم خرافه زدگی و حرکت کور و بی معنا و شکننده است. با این همه، واضح است که رهبری اخلاقی اجتماع بدون توجه به هرکدام، ناقص خواهد بود. و حال که از همگامی و پیوستگی این دو گفتیم، ردپای هرکدام را در سیره و سخن استاد امجد پی می گیریم؛  

یادم هست که این مطلب را چند باری از استاد شنیده­ام که ایشان در میان اهل علم کوتاه­ترین راه تربیتی را برگزیده­اند؛ راه انسان ساز روضه را و البته مکتب تربیتی آیت الله امجد، تنها در روضه خلاصه نمی شود، بلکه این حرف کوتاه را با آن روایت معصوم(ع) باید فهمید که تمام اهل بیت(علیه السلام) سفینه­های نجات معرفی کرده اما کشتی حسین(علیه السلام) را از همه سریع تر خوانده است. و انتخاب تربیت حسینی، در این زمانه حداقل دو فایدۀ عمده دارد؛ یکی عشق و انجذاب فطری نسل امروز و هر روز، و پیوند روحی او با نام، یاد و راه امام حسین(علیه السلام) است که صرف اتصال به این نام، بسیاری از گره­ها را باز می کند و کار ایشان در قدم اول دستگیری از آدم­ها -در قدم گذاشتن به سفینه آسمانی  امام حسین(علیه السلام)- است و فایده دوم؛ جلوگیری از انحرافات احتمالی است که زیر پرچم حضرتش -و به بهانه توسل و تمسک به او- صورت می­گرفته و می­گیرد. واضح است، نسلی که ایمان و جان و نام و نشانش را مدیون ابا عبدالله(علیه السلام) است، گوشِ پندپذیری­اش  -در مورد اصلاحِ انحرافات  احتمالیِ تحت این خیمه و این نام مقدس- را بیشتر و پیشتر به کسانی می­سپارد که  خود از جنس حسینیان و از سینه سوخته ها و سینه زنانش باشند.

اما تدبر و تفکر؛ با همه معروفیت و دایره وسیع شناختی و ارتباطی که آیت الله امجد دارند، اما این بعد از مکتب اخلاقی ایشان هنوز ناشناخته مانده است به طوری که معمولاً همه ایشان را با سینه زدن ها و اشک گرفتن ها و علی علی مولا خواندن ها شناخته اند – که صد البته باید هم بشناسند- اما کمتر کسانی هستند که به توصیه های گفتاری و عملی پرشمار استاد امجد به تدبر و تفکر، متوجه و متنبه بوده باشند. بارها می شد که وسط سخنرانی یا شعرخوانی استاد صدای قرآن از مأذنه یا حنجره ای به گوش می رسید و استاد دفعةً حرفش را قطع می کرد و به فکر فرو می رفت و اینگونه همه را به تدبر در معانی آیات دعوت می کرد. مجالس سکوت ایشان -که بیشتر در جمع علما، طلاب و اهل فضل برگزار می شد- نیز نمونه بارزی از اهتمام و توجه ویژه استاد امجد به تفکر است. مجالسی که گاه یک ساعت تمام طول می کشید و در آن شاگردان در کنار استاد به تفکر مشغول می شدند. به عنوان نمونه –به نقل از یکی از اساتید حوزه علمیه- یکبار در جوار حرم رضوی استاد در جمع طلاب سخن می گفت و یکباره وسط صحبتش حدود بیست دقیقه سکوت کرد و مجلس را به سکوت و تفکر کشاند. از نمونه های دیگر در توجه استاد به اندیشه محوری، بیان جملات کوتاه و حکیمانه هایی است که شنیدن شان انسان را به تفکر در آفاق و انفس وا می دارد. مثلاً ایشان بارها می فرمود «الحمدلله غرق نعمتیم، حالیمون نیست، استغفرالله، صلوات». همانطور که می بینید، جمله ای ساده و بی پیرایه گفته اند که با مراجعه به منابع روایی متوجه می شویم که هر قسمت از این جمله، برگرفته از روایتی است و این جمله کوچک ترجمان حداقل چهار روایت است. پس ایشان یک یا چند منبر را در یک جمله به مخاطب سرعت زده و عجول این عصر، عرضه کرده است. یا مثلاً ایشان زیارت جامعه کبیره را در جمله کوتاهی خلاصه می کردند که به گفته خودشان، این جمله را در محضر حضرت آیت الله بهاءالدینی(ره) نیز گفته و مورد تشویق و تأیید ایشان قرار گرفته بودند. استاد می فرمود که؛«زیارت جامعه یعنی؛ اهل بیت(علیهم السلام) همه کاره خدا هستند». در این قسمت خوب است که نمونه های دیگری از این جملات قصار را ذکر کنیم، باشد که زمینه ساز تفکر و تدبر در خواننده مشتاق این سطور شود.

قرآن کریم؛ قرآن نور خداست. باید با قرآن جوری آشنا شد که بشود از آن نور بهره برد.

زیارت جامعه؛ یعنی همه کاره ی خدای تعالی اهل بیت -علیهم السلام- اند.

از رهگذر خاک سرِ کوی شما بود                هر نافه که  در دستِ نسیم سحر افتاد

دعای کمیل؛ راز و نیاز عاشقانه با خدای تعالی

دعای ندبه؛ راز و نیاز عاشقانه با امام زمان -عجل الله تعالی فرجه-.

دعای سمات؛ حقیقت محمدیّه.

دعای جوشن کبیر؛ نمونه ای از اسماء و صفات خدا

دعای ابو حمزه ثمالی؛ همه چیز را باید از خدا خواست و عاشق خدای تعالی بود.

دعای مکارم الأخلاق؛ همه چیز را باید از خدا خواست، با درود بر پیامبر –صلواةالله علیه- و اهل بیت او-علیهم السلام-.

حدیث کساء؛ خدا همه چیز را به خاطر محمد و آل محمد –صلی الله علیه و آله- خلق کرده است.

مناجات شعبانیه؛

در خدا گم شو، کمال این است و بس             گم شدن گم کن، وصال این است و بس

***

معمولاً در جلسۀ استاد امجد، همه چیز به نام مبارک حضرت حسین(علیه السلام) بسته است، و از این روی جلسات ایشان نمونۀ خوبی برای جلسات حسینی می­تواند باشد. در ادامه خوب است که سری به جلسات حسینی و مجالس توسل استاد امجد بزنیم؛ جلسات حاجی امجد، هرگز قالب مشخصی –از قالب های بی اصالت- ندارد، به قول خودشان کاری کرده و می­کند تا مخاطب شرطی نشود. آن جا مانند بسیاری از جاها روضه را به شرط خاموش کردن برقها نمی­خوانند، به شرط میکروفن و باند آنچنانی هم نه، به شرط چهچهه­ها و فریادهای کذایی -که گاه حتی گوش خراش می­شوند- روضه نمی­خوانند، به شرط ساعت های کسالت آور، ندبه و کمیل نمی خوانند، به شرط میان دارهای ثابت -که دیگران را به محدوده آنها راهی نیست- و به شرط لخت شدن و با نعره و فریادهای غیر واقعی عزا داری نمی کنند،  در مجلس استاد امجد اینها و هزاران موضوعی که در حقیقت اصالتی ندارند ولی برای برخی و از باب مقدمۀ واجب(!!) در روضه خوانی سید الشهدا(علیه السلام) واجب شده­اند، وجود ندارند؛ آنجا هر آنچه  که تصویر راه حسین(علیه السلام) را مخدوش می­کند، راه ندارد. آن جا هر آنچه که از اخلاص و شور و انجذاب آسمانی جلسه می­کاهد، وجود ندارد. آنجا هیچ اصلی -که اصالت دینی و شرعی ندارد- بت نیست، آنجا هیچ فردی غیر حضرت سید شهداء(علیه السلام) دایره دار و محور شورآفرینی نیست. آن جا همه برآنند که از خود خالی شوند تا حسین(علیه السلام) را بشناسند، تا برای او –و نه فقط برای خودشان– گریه کنند. آن جا آدم­ها طوری تربیت می­شوند که روضه برایشان بهانه تخمیر و فرار از وظیفه را فراهم نکند. آن جا سینه زن­ها نمازشان را اول وقت می­خوانند و یاد می­گیرند که اگر لازم باشد برای اقامۀ نماز بمیرند، حتی!

در جلسۀ آقای امجد اباعبدالله(علیه السلام) تنها شخصیتی برای گریستن نیست، که به بهانه تقدس نگذارند پای او به جامعه امروز باز شود. در مجلس استاد امجد، امام حسینی ترویج می­شود که هرلحظه و هرروز گره از کار بستۀ مردم می­گشاید، روح آنها را تلطیف می­کند تا با خود و با خانواده و با همۀ اطرافیانشان حسین وار برخورد کنند. در مجلس حاجی امجد، امام حسینی ترویج می­شود که آزادمرد تربیت می­کند؛ آنچنان که بتوانی خانه و کاشانه­ای را که پس از یک عمر مستاجری به آن رسیده­ای در چشم به هم زدنی به یک سید مومن فقیر ببخشی.

آنچنان که توهین و تهمت­ها در راه خدا خسته­ات نکنند. آنچنان که مبازره با جهل و هوای نفس و ناجوانمردی و ظلم، یک لحظه از یادت نرود. آنچنان که مرد شهادت باشی و غم دوری از شهادت، فرصت فکر کردن به قمه زنی را از تو گرفته باشد.

راستی سینه زنی که داعیه دار عزاداری و نوکری امام حسین(علیه السلام) است، بدون آرزوی شهادت متصور است؟ استاد می فرمود که برایش فرقی ندارد در میدان جنگ شهید شود یا با ذکر یا حسین(علیه السلام) ازدنیا برود. یعنی که این دو در کنار هم، و همسایه دیوار به دیوارند؛عزاداری و آرزوی شهادت. در مجلس حاجی امجد، هر کس نغمه­ای حزین دارد، فرصتی برای اشک گرفتن پیدا می­کند، هر کس فضلی و سوادی و علمی دارد، فرصتی برای موعظه و سخنرانی می یابد. در نظر حاجی امجد، حفظ صفای بعد از جلسه، مهم تر از مصفا کردن دل است. در مجلس حاجی امجد همه -از کودکی که هموز معنای احترام نمی­شناسد تا پیرمردی که نشان ایمان و احترام به چهره دارد- احترام دارند، و صدالبته روحانیون و اهل فضل، بیشتر از همه. در مجلس حاجی امجد، دانش آموز و دانشجو و طلبه و استاد و آیت الله، در کنارهم زانوی غم مصیبت حسین(علیه السلام) را بغل می­گیرند و اشک می­ریزند. در مجلس حاجی امجد همه -حتی خودش- مقدمه می­شوند تا قرآن کریم و معارف اهل بیت(علیهم السلام) مطرح شود. در مجلس ایشان افراد هنر گوش کردن را می­آموزند، هنر معرفت اندوزی را هم. در مجلس ایشان، معرفت هدف است، عشق ترویج می­شود، وظیفه شناسی و نوکری اهل بیت(علیهم السلام) یاد داده می شود. در مجلس استاد، جایی برای تکبر و ادا و افاده های مقدس مآبانه نیست. آنجا استکبارستیزی را از رهایی از خودپرستی شروع می کنند. آنجا خودپرستی را بت پرستی معرفی می کنند. آنجا همه بلند می گریند، هماهنگ صلوات می­فرستند، با هم به سینه شان می­زنند، در کنارهم شور می­گیرند.

***

هنرستان می­خواندم که برای اولین بار، شنیده­هایم در مورد پیرمردی که مرز شادی و اشک در محفلش باریک است، با واقع تطبیق شد. آن وقت­ها بیشتر از شوخی­ها و ذکر­های استاد شنیده بودم و برای من خیلی جالب بود که آیت اللهی بر روی منبر «علی علی مولا» بخواند... گاهی مجلس به یک جملۀ او از خنده منفجر شود، گاهی کسی را به بهانه اینکه صورتش را بوسیده – به قول خودش- قصاص کند! و... فرصت تطبیق این شنیده ها حالا برایم پیدا شده بود.. عرفه بود  ما در این روز غربتگیر در محضر استاد بودیم  مجلس لبریز از جوانهایی بود که آمده بودنند با ایشان دعای عرفه بخوانند... اما اینجا انگار با دیگر مجالس خیلی فرق داشت اینجا خبر از تحریرهای طولانی و روضه­های   کش دار و حرف­های خسته کننده نبود، همه چیز جذاب و همه چیز مختصر...استاد با جوانها می گفت، می خندید، به آنها تشر می زد، با آنها غذا می خورد و آخرش هم با «علی علی مولا» از آنها خداحافظی می کرد...و من فکر می کردم که یک او وقتی می رفت، یک کاروان دل را با خودش می برد. بعدها که با آقای امجد و مکتب تربیتی­اش بیشتر انس گرفتیم،­ حضور پرشمار جوانها در مجلس ایشان خیلی برایم جالب بود. جوانها از هر طیف، با هر قیافه، از همه جا وهمه دلدادۀ سخنان استاد امجد که –به قول خودش- بنایش بر این بود که از خودش هیچ نگوید و مقدمه شود برای مطرح شدن قرآن و معرف اهل بیت (علیهم السلام).

خیلی وقتها از خودم می پرسیدم که راز این دلدادگی چیست؟ چه نیرویی است که این گونه دل جوانان را رام تازیانۀ وعظ و عاشق ایمان و وصل کرده است؟ جوابی -که بعد از سالها درک محضر استاد به آن رسیده­ام- این است که راز این شیدایی را به نظرم در چند نکتۀ اساسی باید جست. شاید اولین نکته­ای که قابل ذکر باشد، اخلاص ایشان است که برادۀ دلهای جوانان را چونان کهربایی الهی جذب می­کند و این است که گاه نغمه­ای نامفهوم و جمله­ای گنگ و حتی صدایی به ظاهر نازیبا، آنچان دل آنها را می­شکند و روحشان را مجذوب می کند که سخنان فصیح و بلیغ و حنجره­های توانا را یارای رقابت با آن نیست.

دیگر آنکه استاد امجد، برای مخاطب دردمند خود حرفهایی برای گفتن دارد که دردهای او را در عمق  روح و جانش درمان می­کند و سخنان ایشان برای مخاطبان بار معنایی و محتوایی سنگینی دارد که اهل فضل و متخصصان بهتر از هرکسی بر این نکته واقف­اند و این است که استاد می­گوید، منبر باید خاص پسند وعام فهم باشد. درست است که آن معنا و محتوای عمیق و اجتهادی در قالب کلمات ساده بیان می­شود، اما این قالب ساده و روان هرگز از عمق آن محتوای کلام کم نمی­کند. مجلس استاد چنان است که هرکسی نکته­ای برای استفاده دارد. و این همان سواد و علمیت و عمق است که سالیان سال بسیاری از اساتید برجسته و دانشجویان و طلاب نخبه را پای درسهای ایشان نگه می­دارد. اصلاً این یک قاعده است که هر چقدر بهره افراد از دانایی دینی ببیشتر باشد، مشعل دار هدایت افراد بیشتر و با کیفیت بهتری و در مدت زمان طولانی تری خواهند بود.

شاید خیلی­ها که از آقای امجد تنها همین صفا و صمیمیت و آن کلمات ساده را دیده­اند تصور علمیت، عمق و نظریه پردازی استاد در علوم اسلامی برایشان دشوار باشد؛ اما حقیقت آن است که دورۀ علم آموزی و معرفت اندوزی استاد امجد که هنوز هم ادامه دارد از سالهای عمر بسیاری از شاگردان و منتقدان او بیشتر است. آیت الله امجد کسی است که سالها محضر علمی و معنوی فقیه وارسته و عالم کم نظیر حضرت آیت الله بهاءالدینی را درک کرده است. در فقه شاگردی آیت الله میلانی را کرده و در عرفان سالها از آیت الله طباطبایی و آیت الله بهجت استفاده کرده است و صد البته اطلاع کامل و وافی از فعالیتها و سیر علمی کسی مثل ایشان -که همواره از نام و نشان و شهرت فرار می­کنند- برای کسی چون نگارنده آسان نیست و بی گمان بسیاری از اساتید و درسهایی که ایشان  پشت سر گذاشته­اند برما مخفی مانده است، اما آنچه مثل روز روشن است استدلالها و نظرات اجتهادی ایشان در ففقه، اصول، فلسفه، کلام، عرفان، مذاق شناسی شریعت و روایت فهمی است که لطیفه­های حکیمانه ایشان در هر کدام از این رشته­ها، اعجاب و تشویق اهل فضل و علما را به دنبال دارد.

نکته دیگر در مورد آقای امجد و راز ارتباط وثیقش با جوانان این است که ایشان هرگز افراد را به خود دعوت نمی­کند و به قول خودشان مقدمه می­شود برای دعوت به خدا.

استاد امجد با زبان جوانمردی با جوان حرف می­زند، قول مخالف را با کمال آرامش و متانت می­شنود، در مواجهه با مخاطبش صداقت و صراحت دارد. گفتن نمی­دانم برای او هراسی به همراه ندارد، دستش زیر آسیاب کسی نیست و دامن حُرّیتش آلوده به احتیاج های ذلیلانه نیست، قدرشناس خدمتگذاران اسلام و انقلاب اسلامی است و با کسانی که مردم را به هر دلیل به اسلام و انقلاب بدبین کرده و می­کنند، سر سازگاری ندارد، منتظر نمی­ماند که دیگران به سراغ او بیایند، خود هرجا که وظیفه اقتضاء کند کوچه به کوچه می­گردد، احتمال اشتباه را در کلام و رفتار خود منتفی نمی­داند و ملاک سنجش همه –از علما و عرفا و بزرگان- را قول معصوم(علیه السلام) و برهان می داند. این همه که گفتیم و آنها که نگفتیم برای جوان جستجوگر و حقیقت جو و حساس این عصر، جالب و جذاب است و این است که تعداد پر شماری از جوانان در حلقۀ محبت استاد امجد، گرد هم آمده­اند.

***

آخرین نکته ای که در مورد آقای امجد قابل ذکر است، اندیشه و سیرۀ سیاسی و اجتماعی ایشان است که ریشه در سیره حسینی حسینی او دارد. اندیشه و سیره ای که شاید برای بسیاری افراد -خصوصاً در این روزهای غبارآلود- هم نقطۀ ابهام باشد و هم نگفتنش مایۀ ظلم به شخصیت و سیرۀ ایشان. گفتنی است ما در طی سالیان متمادی قواعد و کبرویات کلیه ای را از ایشان آموخته ایم که محصول اجتهادات مترقی ایشان بوده است و بدیهی است که در مقام عمل چه بسا همه در معرض تخطی از همین اجتهادات باشند که مقام تطبیق و عمل اقتضاءات خودش را دارد.

گفتم که استاد امجد، امام حسینی را ترویج می­کند که نه فقط در میدان کربلا، که درست در وسط میدان زندگی امروز و هرروز انسان­ها حضور دارد، مبارزه می­کند، «هل من ناصرٍ» می­گوید و همۀ آنها که مشتاق نام و نشان اویند را به دست مهرِ خدایی و لطف آسمانی­اش، تربیت می­کند. و این همان دلیلی است که باعث شده است که استاد امجد، نه با «سکولارهای بی دین» و «لیبرالهای خونخوار» و «منفعت طلبان دین فروش» و «روشنفکرمآبان مرعوب و غربزده»، میانه­ای داشته باشد و نه با «مقدس مآبان خشک مذهب و بی مبنا» و «متدینین بی دغدغه و فارغ از اجتماع» و «منحرفان کژاندیش» و «بی خبران ناپخته» و «مدعیان بی­معرفت»، راه مشترکی را بپیماید.

آیت الله امجدی که من می­شناسم، همان مجتهد اهل معرفتی است که احساس وظیفه باعث شد تا  حریم کبریایی بی بی ملک و ملکوت -حضرت معصومه(سلام الله علیها)- را رها کند و برای کمک به رهبر انقلاب امام جماعت کوی دانشگاه شود، همان جایی که روزهای نخستین حضور استاد امجد شاید تعداد نماز گزارانش به یک صف هم نمی­رسید اما در کوتاه زمانی به دهها و صدها نفر رسید.

آیت الله امجدی که من می­شناسم آنی از ارزش­های اسلام و انقلاب کوتاه نیامده و نمی آید، هرچند همیشه و در هر دوره ای به خاطر این روح تعبّد به اسلام، از سویی مورد بی­مهری قرار بگیرد. آیت الله امجدی که من می­شناسم بنا نداشت و ندارد که جریانی بر گردۀ محبوبیت او سوار شود و دامن ایمانش را به سیاهی سیاست بازی های کودکانه آلوده سازد. آیت الله امجدی که من می­شناسم بنا نداشت که به بهانه تقدس و تدین، از امور مردم و مشکلاتشان فاصله بگیرد. آیت الله امجدی که من می­شناسم همان روحانی دردمندی است که برای انقلاب اسلامی و در کنار آیت الله علما –امام جمعه عزیز کرمانشاه- طعم تبعید را چشیده است. همان کسی که پس از انقلاب بر در دادگستری کنگاور-از توابع کرمانشاه- یک صندلی گذاشته بود و بین مردم مصالحه می داد. همان کسی که در دوران دفاع مقدس نمایندۀ حضرت امام(ره) در سپاه غرب کشور بوده است. همان که بسیاری از شهدا با او خاطرات و لحظه­های خوشی داشته­اند و ارتباط و اشتیاق فرزندان شهدا –چون فرزندان شهید اندرزگو، صیاد شیرازی و دیگران- با ایشان، دلیل بر این ارتباط وثیق است.

آیت الله امجدی که من می­شناسم از قول آیت الله بهاءالدینی بارها می­گفت که ایشان در مکاشفه یا رویای صادقه­ای دیده اند که همۀ چهارده معصوم(علیهم السلام) از کار امام راحل(ره) –انقلاب اسلامی- در بهجت و سرور بودند. آیت الله امجدی که من می­شناسم باز از قول همان استاد بزرگوارش می­فرمود که در زمان انتخاب نائب رهبری، ایشان اشاره­ای به عکس آیت الله خامنه­ای -رئیس جمهور وقت- کرده­اند و قریب به این مضامین فرموده­اند که ما به ایشان امیدواریم. آیت الله امجدی که من می­شناسم بارها می­گفت که باید این سید -آیت الله خامنه­ای- را دعا کنیم که بار به دوش اوست. و باز می­فرمود که ما هر وقت مشکلی داریم، برای این سید دعا می­کنیم. و باز می فرمود که این سید مثل برق دارد بالا می رود. و باز قریب به این مضامین می فرمود که ما سه چیز را هرگز نباید رها کنیم؛ نظام اسلامی، مقام رهبری و وحدت کلمه.

آیت الله امجدی که من می­شناسم در همین روزها -درست بعد از همۀ این هیاهوها- بارها در جمع شاگردان فرموده است که «من بدخواه آیت الله خامنه­ای را لعن می­کنم» و بدخواهی قبل از معارضه است. آیت الله امجدی که من می­شناسم در مواجهه با جهالت­ها و هوای نفس­ها و تمام کارهایی که بر مبنای اسلام اصیل نیست، آرام نمی­نشیند و با اینهمه که او خود در وسط میدان است، هموست که خود گفته است که کارشناس سیاست نیست و بارها توصیه فرموده که سیاست هزاران بطن دارد و در اظهارنظرها باید با احتیاط وارد شد. آیت الله امجدی که من می­شناسم نیاز به تطهیر ندارد چراکه همانند همه علمای راستین اسلام، راه تقوا را می­پیماید و درعین حال، فعل و حرف حود را «طابق النعل بالنعل» قول و سیره معصوم(علیه السلام) نمی شمارد و هرگز احتمال اشتباه و خطا را از خود و بلکه از هر آنکه غیر معصوم(علیه السلام) است، منتفی نمی داند و بر این باور است که «اگر کشف شهود ملاک بود، اینقدر علمای ما را در طول تاریخ گول نمی­زدند» و اینهمه، یعنی که هزارچهره­های سیاست باز را راه مشترکی با عالمان الهی و روحانیون ربّانی نیست، و صدالبته آنها از تیغ انتقاد و نظارت اینان هرگز نخواهند و نباید آسود. باشد که با روشنفکرمأبی ها و مقدس مأبی ها و بی انصافی ها و بی تحملی ها و قضاوت های ناقص و خالی از تقوا، خودمان و جامعه را از ارتزاق بر سر سفره معنوی و اخلاقی بزرگان معرفت و معنویت محروم نکنیم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 17:48  توسط حسن  | 

برای یاس نبوی

او آینه جمال داور شده است
او کوثر لایزال محشر شده است
سرسبزترین شاخه یاس نبوی
او هدیه به آستان حیدر شده است
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 11:34  توسط حسن  | 

چند بند از یک آه عمیق

سال و ماهیست که ما شور تو در سر داریم
آرزوی احد و خندق و خیبر داریم
کربلا گرچه نبودیم ولی ما اکنون
از برای قدمت، اکبر و اصغر داریم
فاطمه آیت کبری ست ولی ما در قم
جلوه کاملی از حضرت مادر داریم
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 14:29  توسط حسن  | 

یاس ارغوانی...

هوالعزیز
به مسافر غریب این روزها، مادر مهربانی ها و علت خوبی ها، زهرا(سلام الله علیها)
-----------------------
یاس گاهی ارغوانی می شود
لاله گاهی قدکمانی می شود
غنچه نشکفته و نورسته ای
باز چشمش آسمانی می شود
چشم غمبار شقایق ها نگر
غرق اشک بی امانی می شود
سهم شان در کوچه های شب زده
غربت و غم، بی نشانی می شود
باغبان داغدار، این روزها
غرق اشک و روضه خوانی می شود
او که در داغش سیه پوشان، همه
علت هر نوحه خوانی می شود
از ازل طوبای مهرش منجلی
مادر هر مهربانی می شود
گرگهای وحش خوی و بدگهر
کارشان آنک شبانی می شود
تا بسوزد خانه دست خدا
دستشان، دست تبانی می شود
آن طرف تر مادر دلخسته ای
راهی یک میهمانی می شود
عرشیان جارو کش خاک رهش
در پی خانه تکانی می شود
کربلا و کوفه و شام بلا
باز قصه، اینهمانی می شود

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 15:39  توسط حسن  | 

شام غربت

کاروان راهی شام است

عمه ام زهر به کام است

تشنه کامیم اگرچه

اشکمان شرب مدام است

بعد سقای علمدار

آب بر خلق حرام است

بر روی محمل عریان

دختر خیرالانام است

سر تو بر سر نیزه

راهی کشور شام است

همه دلتنگ رخ تو

منزلت گو که کدام است

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم بهمن 1388ساعت 17:18  توسط حسن  | 

این فاصله ها اینجا

هوالعزیز
مقدمه ای بر سفرنامه جنوب
سفری که هنوز نرفته ام!
--------------
صحرا لبریز است از سکوت محض.
سکوتی سنگین و معنا دار
همه حیرانند
هرکس خزیده است به گوشه ای

و گوش سپرده است به زمزمه دل خوش
فقط خودش
خودش و خدا
و این وانفسایی تنهایی ها!
و این جهنم فاصله ها
 و این جزیره دور از خدا
خودش و همه اینها
...
....
.....
صحرا سکوتش شکسته است
انگار دلش بیش از این تاب تنهایی ندارد
از زمزمه و نجوا خسته است
 می خواهد داد بزند
و داد می زند
تمام تنهایی اش را
 تمام ناداری اش را
و تمام آرزوهایی که همه در حوالی آسمان می گردند
و داد می زند
میل گمشده ای را که زلال گریه از لوح دلش نمایان کرده
همه دشت دم گرفته اند
این آسمان سقف ندارد انگار
این زمین هیچ محدود نیست...
این زمان انگیزه ای برای گذشتن ندارد...
خوب است این لحظه ها
همین
فقط همین!
×××
صحرا غم آور بود
صدایش غم داشت
مردم همه رازآلودگی این ناله ها را درک می کردند
هرچه در دل داشت گفت
هرچه گفتنی بود در دل داشت
قفس انگار برای روح مبارکش تنگ آمده بود
مرید ژژبیر مغانم ز من مرنج ای شیخ
که هرچه وعده تو کردی او بجا آورد...
...
....
....
صحرا نای گریه هم حتی نداشت
آسمان اما خون می بارید
می بارید اما عطشناک
اما اشک آلود
اما ...
و یک خواهر در میان دود و آتش و اشک و نیزه و سنگ
دنبال عزیزی می گشت
دنبال جانش...
انگار همین دیروز بود
عرفه...
عاشورا...
آه!گاهی فاصله ها فرصت دیدارند...
جان به فدای لب عطشان تو یا حسین -ع-

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 19:54  توسط حسن  | 

این ثانیه ها بی تو...

هوالحی

حدیث غربتت آقا
حدیث چاه و زندان است
زمین تاریک و سرگردان
زمان دلتنگ و حیران است
درخت عمر ما بی بر
گرفتار زمستان است
به یک "امن یجیب خود"
که بر جسم زمین جان است
زمین را غرق باران کن
زمین محتاج باران است

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 19:40  توسط حسن  | 

برای امام مهربانی ها...

هوالرئوف
وقتی پیشنماز گلهای کوچکی بودم که فضای نمازخانه در عطر گلهای چادرنمازشان، برایم تداعی بهشت میکرد.شعر زیر یادگاریست از همان روزها که به مناسبت ایام زیارتی امام مهربانی ها می گذارمش توی وب.

سلام گلای خندون
عنچه های مهربون
منم آقا پیشنماز
قصه دارم براتون
قصه یه آقایی
یه آقای مهربون
همه می ریم پابوسش
از همه جای ایرون
امام هشتم ما
رضاست اسم ایشون
وقتی کبوتر می شم
رد می شم از آشمون
منم می شم یه زائر
می رم به پابوس شون
میگم سلام آقاجون
ای آقای مهربون
می خوام پیشت بمونم
من بشینم تو ایوون
درد دلم رو بگم
دردای هر روزمون
کاش که می شد بمونم
تا همیشه خراسون
کبوتر کوچولو
کبوتر بی نشون
حالا شده یه زائر
اومده پابوستون

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 21:21  توسط حسن  |